دعایت می کنم

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بفهمی زندگی بی عشق نازیباست

 

دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی

 

به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی

 

بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها

 

بخوانی نغمه ای با مهر

 

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات

 

خورشید مهری رخ بتاباند

 

دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی

 

بیاید راه چشمت را

 

سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر

 

دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی

 

با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا

 

تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری

 

و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد

 

مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است

 

دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد

 

با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست

 

شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا

 

بخوانی خالق خود را

 

اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور

 

ببوسی سجده گاه خالق خود را

 

دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی

 

پیدا شوی در او

 

دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و

 

با او بگویی:

 

بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

 

دعایت می کنم، روزی

 

نسیمی خوشه اندیشه ات را

 

گرد و خاک غم بروباند

 

کلام گرم محبوبی

 

تو را عاشق کند بر نور

 

دعایت می کنم،  وقتی به دریا می رسی

 

با موج های آبی دریا به رقص آیی

 

و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی

 

بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی

 

لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی

 

به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی

 

در میان هستی بی انتها باید تو می بودی

 

بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا

 

برایت آرزو دارم

 

که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو

 

اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد

 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی

 

بگیرد آن زبانت

 

دست و پایت گم شود

 

رخساره ات گلگون شود

 

آهسته زیر لب بگویی، آمدم

 

به هنگام سلام گرم محبوبت

 

و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را

 

ندانی کیستی

 

معشوق عاشق؟

 

عاشق معشوق؟

 

آری، بگویی هیچ کس

 

دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی

 

ببندی کوله بارت را

 

تو را در لحظه های روشن با او

 

دعایت می کنم ای مهربان همراه

 

تو هم ای خوب من

 

گاهی دعایم کن

 

 

شعر از: کیوان شاهبداغی

پیر زن

شب سردی بود ….
پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند
 
پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر
 
میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه
 
چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم
 
ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه
 
هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش
 
دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل
 
جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …
 
خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش
 
شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر
 
جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو
 
برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت :
 
دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر
 
من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و
 
احترام به همه آنها بی هیچ توقعی  …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !
 
زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز
 
ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی
 
صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر
 
بیبینی این شب چله مادر!
 
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست
 
هیچکس سوار بر اسب نیست
 
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید
 
 در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
 
 “این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی
 
 

چرا اول سال قمری محرم است در حالی که هجرت پیامبر یکم ربیع الاول است.


بدعتی دیگر از خلیفه دوم: تغییر اول سال قمری از ربیع الاول به محرم

سوال:
چرا با اينكه پيامبر(ص) در اول ماه ربيع الاول از مكه به مدينه هجرت فرمودند اما آغاز سال قمري از اول ماه محرم است؟!
پاسخ:
ریشه و دلیل این مشکل را می توان با کنکاش در تاریخ به دست آورد. چراکه این مطلبی که بدان اشاره شده مطلبی است درست و دقیق که متاسفانه به دلیل بی توجهی خردمندان برای بسیاری از مردم مجهول مانده است.
به راستی چرا وقتی مبدا تاریخ ما مسلمانان روز اول ربیع الاول که روز هجرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله می باشد قرار داده شده ولی سال از اول محرم شروع می شود؟
خوب است بدانید که دلیل این امر هم بر می گردد به یکی دیگر از بدعتها نادرست خلیفه دوم عمر بن خطاب.
توضیح مطلب:
در عصر جاهلی یعنی زمانی که هنوز پیامبر اکرم به پیامبری مبعوث نشده بود, مردم آن زمان ماه محرم را به عنوان نخستین ماه سال قرار داده بودند و سال جدید نزد آنان با شروع ماه محرم آغاز می‌گردید. علت انتخاب ماه محرم این بود که مردم پس از انجام اعمال حج به خانه و سرزمین خود باز می‌گشتند و قریش نیز از میزبانی حاجیان فارغ و اموال تجارتی خود را نیز در این ایام فروخته آماده تجارتی جدید می‌شدند.
با هجرت پیامبر (ص) از مکه به مدینه در سال سیزدهم بعثت که در ماه ربیع‌الاول اتفاق افتاد، این حادثه تاریخی و این ماه مبدأ تاریخ مسلمانان قرار گرفت. بنابراین از همان سالِ نخستینِ هجرت این واقعه مبدأ تقویم مسلمانان گردید.(تاریخ طبری, ‌ج3، ص923) در ابتدا این تقویم به صورت ماه شماری بود به این معنا که مثلا می‌گفتند: «فلان واقعه، چهل و نه ماه پس از هجرت بوقوع پیوست»
شیوه تاریخ گذاری بر اساس «شمارش ماه‌ها» قبل از هجرت حضرت محمد(ص) سابقه نداشته و پس از هجرت نیز دیری نپاییده و در سال‌های پنجم و ششم هجری یا کمی دیرتر به تدریج منسوخ شد و تا حدودی جای خود را به شیوه تاریخ نگاری بر اساس: «سال شماری» داد اما بدلیل آنکه بسیار کم مورد استفاده قرار می‌گرفت این شیوه نیز داشت به دست فراموشی سپرده می‌شد.
گسترش اسلام به مناطق امپراطوری ایران و روم، و بستن پیمان‌های متعدد نظیر صلح، خراج،‌ جزیه و... نیاز به تاریخی دقیق را مورد توجه قرار داد. این مسائل خلیفه دوم را بر آن داشت برای رسمیت بخشیدن به تاریخی منظم و دقیق جلسه‌ای مشورتی برگزار نماید. به نوشته «طبری» تاریخ نویس مشهور جهان اسلام: «عمر, اصحاب پیامبر را گردهم آورد و گفت: مبدأ تاریخ را چه روزی قرار دهیم؟ امیرمومنان علی بن‌ابی‌طالب(ع) فرمود: مبدأ تاریخ مسلمانان را باید از روزی قرار داد که پیامبر مهاجرت کرد و سرزمین شرک را ترک نمود». پیشنهاد امام این بود که که ماه ربیع‌الاول به عنوان مبدا تقویم و روز اول ربیع‌الاول یعنی همان روزی که حضرت محمد (ص) از مکه خارج شدند به عنوان اولین روز تقویم رسمیت یابد. اما متاسفانه از آنجایی که عمر بن خطاب بنایش بر مقابله و تقابل با امیرالمومنین علی علیه السلام بود اصل پیشنهاد که: «تقویم مسلمانان هجری، یعنی بر اساس هجرت باشد» باشد مورد قبول همگان واقع شد اما عمر بن خطاب بر اساس «رسوم عهد جاهلیت» مبدأ تاریخ را محرم همان سالی قرار می‌دهد که پیامبر در آن سال هجرت فرمودند كه از لحاظ زمانی دو ماه و دوازده روز زودتر از رسیدن پيامبر به مدينه بود.(تاریخ طبری, ج3، ص926)
نتیجه: مبدا تاریخ مسلمانان بنابر پیشنهاد امیرالمومنین علی علیه السلام روز اول ربیع الاول قرار گرفت اما پیشنهاد دیگر حضرت که روز اول ربیع الاول, روز اول سال قمری قرار گیرد با مخالفت عمر بن خطاب مواجه شد و وی متاسفانه به رسم جاهلیت همان اول محرم را روز اول سال قرار داد.

گفتم:.............


گفتم: خسته‌ام.
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید (زمر/53) ::.

گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره.

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.


گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم.

گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید

.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم 

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

.:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الل

.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته.

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا 

.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله.

گفتی: ان الله یحب المتوکلین

.:: خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن (حج/11) ::.
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم.

گفتی: فانی قریب 

.:: من که نزدیکم (بقره/186) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد بهت نزدیک شم.

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/205) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم 

.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/22) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی.

گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه 

.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/90) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار می‌تونم بکنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده 

.:: مگه نمی‌دونید خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌کنه؟! (توبه/104) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم.

گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب

.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/2-3) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/53) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟

گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/135) ::.
گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌کنه؛ عاشق می‌شم! ... توبه می‌کنم: یا غافر الذنب، اغفر ذنوبی جمیعا

گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

.:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/222) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک

گفتی: الیس الله بکاف عبده 

.:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/36) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار می‌تونم بکنم؟ 

گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/42-43) ::

حدیث دجال

بنام خداوند مهربان مهر گستر .

خدمت تمامی دوستان عزیزم سلام عرض میکنم . چندی قبل یکی از دوستان  وبلاگی  خواستند تا مطالبی را در مورد دجال برای استفاده عزیزان در وب بگذارم. آنچه که امروزه بر سر زبانها مطرح است را ما کاری نداریم . من در اینجا دو حدیث در مورد دجال را از کتاب کمال الدین  و تمام النعمه شیخ صدوق می آورم .

حدیث اول: نزال بن سبرة گويد: امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام براى ما خطبه

 خواند و بر خداى تعالى حمد و ثنا گفت و بر محمّد و خاندانش درود فرستاد آنگاه‏ سه بار

 فرمود: اى مردم! پيش از آنكه مرا از دست بدهيد از من پرسش كنيد، آنگاه صعصعة بن

صوحان برخاست و گفت: اى امير المؤمنين! چه وقت دجّال خروج مى‏كند؟ علىّ عليه السّلام

 فرمود: بنشين كه خداوند كلامت را شنيد و خواسته تو را دانست به خدا سوگند در اين باب

سؤال‏شونده از سئوال‏كننده داناتر نيست و ليكن براى آن علامات و نشانه‏هايى است كه طابق

 النّعل بالنّعل دنبال يك ديگر بيايد كه اگر خواستى تو را بدان آگاه كنم و او گفت آرى اى امير

المؤمنين! و علىّ عليه السّلام فرمود: آنها چنين است: آنگاه كه مردم نماز را تباه سازند و

امانت را ضايع كنند و دروغ را حلال شمارند و رباخوارى كنند و رشوه گيرند و ساختمانهاى

استوار بنا كنند و دين را به دنيا بفروشند و سفيهان را بكار گمارند و با زنان مشورت كنند و قطع

 رحم نمايند و از هوس پيروى كنند و خونريزى را سبك شمارند و بردبارى ضعف و ستمگرى

 افتخار به شمار آيد و اميران فاجر و وزيران ستمكار و كدخدايان خيانتكار و قاريان فاسق باشند

 و گواهيهاى دروغ ظاهر گردد و فجور و بهتان و گناه و طغيان علنى شود و قرآنها را زيور كنند و

 مساجد را بيارايند و مناره‏ها را بلند سازند و اشرار را احترام كنند و صفوف درهم آيد و قلوب

مختلف شود و پيمانها شكسته گردد و موعود نزديك شود و زنان به خاطر حرص بر دنيا در

تجارت با شوهرانشان مشاركت كنند و آواز فاسقان بلند شود و آن را استماع كنند و رذل‏ترين

 مردم رهبر آنها شود و از فاجر به خاطر ترس از شرّش بپرهيزند و دروغگو را تصديق كنند و

 خائن را امين شمارند و زنان آوازه‏خوان و تار و طنبور فراهم آورند و آخر اين امّت اوّل آن را

لعنت كند و زنان بر زينها سوار شوند و زنان به مردان و مردان به زنان تشبّه كنند و شاهد بدون

استشهاد گواهى دهد و ديگرى بى‏آنكه حقّ را بشناسد و تفقّه در دين داشته باشد قضاء ذمّه

 را گواهى دهد و كار دنيا را بر آخرت ترجيح دهند و پوست ميش را بر دل گرگ بپوشند و

دلهايشان بدبوتر از مردار و تلخ‏تر از زهر باشد، در اين وقت سرعت و شتاب كنيد سرعت و

شتاب كنيد و بهترين جاها در آن روز بيت المقدس باشد و بر مردم زمانى درآيد كه هر كدامشان

 آرزو كنند كه از ساكنان آنجا باشند. آنگاه اصبغ بن نباته از جا برخاست و گفت: يا امير

 المؤمنين! دجّال كيست؟  فرمود: دجّال صائد بن صائد است  ) في بعض النسخ «صائد بن

الصيد». و في سنن الترمذى «ابن صياد»). و بدبخت كسى است كه او را تصديق كند و نيك

بخت كسى است كه او را تكذيب نمايد او از شهرى خروج كند كه به آن اصفهان گويند از

قريه‏اى كه آن را يهوديّه مى‏شناسند چشم راستش ممسوح است و چشم ديگرش بر پيشانى

 اوست آنچنان مى‏درخشد كه گوئى ستاره سحرى است و در آن علقه‏اى است كه با خون

درآميخته است و ميان دو چشمش نوشته «كافر» و هر كاتب و بى‏سوادى آن را مى‏خواند در

درياها فرو مى‏رود، آفتاب با او حركت مى‏كند در مقابلش كوهى از دود است و پشت سرش

كوه سفيدى است كه مردم آن را طعام پندارند، در قحطى شديدى در حالى كه بر حمار

سپيدى كه فاصله هر گامش يك ميل است خروج كند و زمين منزل به منزل در زير پايش

 درنورديده شود و بر آبى نگذرد جز آنكه تا روز قيامت فرو رود و با صداى بلندى كه جنّ و انس و

 شياطين در شرق و غرب عالم آن را مى‏شنوند مى‏گويد: اى دوستان من! به نزد من آئيد، من

كسى هستم كه آفريد و تسويه كرد و تقدير كرد و هدايت نمود من پروردگار اعلاى شما

هستم، در حالى كه آن دشمن خدا دروغ مى‏گويد، او يك چشمى است كه غذا مى‏خورد و در

بازارها راه مى‏رود و پروردگار شما يك چشم نيست و غذا نمى‏خورد و راه نمى‏رود و زوالى

ندارد، تعالى اللَّه عن ذلك علوّا كبيرا. بدانيد كه در آن روز بيشتر پيروان او زنازادگان و صاحبان

پوستينهاى سبزند، خداوند او را در شام بر سر گردنه‏اى كه آن را افيق نامند به دست كسى

كه عيسى عليه السّلام پشت سرش نماز مى‏خواند هنگامى كه سه ساعت از روز جمعه

گذشته است خواهد كشت و بدانيد كه بعد از آن قيامت كبرى واقع خواهد گرديد. گفتيم: يا امير

 المؤمنين آن چيست؟ فرمود: خروج دابّة الارض از كوه صفا كه همراه او خاتم سليمان و

عصاى موسى است آن خاتم را بر روى هر مؤمنى كه بنهد اين كلام بر آن نقش بندد هذا مؤمن

 حقا و بر روى هر كافرى كه بنهد بر آن نوشته شود هذا كافر حقا. تا به غايتى كه مؤمن ندا

كند: اى كافر! واى بر تو، و كافر ندا كند: اى مؤمن! خوشا بر تو، دوست داشتم كه امروز مثل تو

 بودم و به فوز عظيمى مى‏رسيدم. سپس آن دابّه سر بلند كند و به اذن خداى تعالى همه

كسانى كه بين مشرق و مغرب هستند او را ببينند و اين بعد از آن است كه آفتاب از مغرب خود

 برآيد در اين هنگام توبه برداشته شود و هيچ توبه‏اى پذيرفته نشود و عملى بالا نرود و لا يَنْفَعُ

 نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً. سپس فرمود: ديگر از من

نپرسيد كه بعد از آن چه خواهد شد زيرا حبيبم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از من

 پيمان گرفته است كه آن را جز به خاندانم نگويم. نزال بن سبرة گويد: به صعصعة بن صوحان

 گفتم: اى صعصعه! مقصود امير المؤمنين عليه السّلام از اين كلام چه بود؟ و صعصعه گفت:

 اى ابن سبرة! آن كسى كه عيسى عليه السّلام پشت سر او نماز مى‏خواند دوازدهمين امام

 از عترت و نهمين امام از فرزندان حسين بن علىّ عليهما السّلام است و او آفتابى است كه از

 مغرب خود طلوع كند و از ما بين ركن و مقام ظاهر شود و زمين را طاهر سازد و موازين عدالت

 را برپا كند و هيچ كس به ديگرى ستم نكند و امير المؤمنين به ما خبر داد كه حبيبش رسول

خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از او پيمان گرفته است كه حوادث پس از آن را جز بر

خاندانش- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- نگويد.   اين حديث را ابو بكر محمّد بن عمر بن عثمان بن

 فضل عقيلىّ فقيه به سند خود از ابن عمر از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نيز عينا

 نقل كرده است.

حدیث دوم: ابن عمر گويد: روزى رسول خدا با اصحاب خود نماز صبح را به جاى آورد و با

اصحاب خود برخاست و به در خانه‏اى در مدينه آمد و در را كوبيد زنى بيرون آمد و گفت: اى ابو

القاسم! چه مى‏خواهى؟ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودى اى امّ عبد اللَّه!

مى‏خواهم مرا به نزد عبد اللَّه ببرى، آن زن گفت: اى ابو القاسم! با عبد اللَّه چه كار دارى؟ به

خدا سوگند او عقلش را از دست داده و جامه‏اش را آلوده مى‏كند و از من امر عظيمى را

مى‏خواهد فرمود: مرا به نزد او ببر، گفت: آيا مسئوليّت آن بر عهده خود شماست؟ فرمود:

آرى، گفت: داخل شو پيامبر داخل شد و او را ديد كه در قطيفه است و با خود زمزمه مى‏كند،

 مادرش گفت: ساكت باش و بنشين كه اين محمّد است كه به نزد تو آمده است و او ساكت

شد و نشست، و به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: خداى اين زن را لعنت كند اگر مرا

 به حال خود مى‏گذاشت به شما مى‏گفتم كه آيا او همان است؟ سپس پيامبر صلّى اللَّه عليه

 و آله و سلّم فرمود: چه مى‏بينى؟ گفت: حقّى و باطلى را مى‏بينم و عرشى را مى‏بينم كه بر

 روى‏ آب است، فرمود: شهادت بده كه خدايى جز اللَّه نيست و من رسول خدايم، گفت: بلكه

تو شهادت بده كه خدايى جز اللَّه نيست و من رسول خدايم، خداوند تو را به رسالت سزاوارتر

از من قرار نداده است. و چون روز دوم فرا رسيد پيامبر نماز صبح را با اصحابش خواند سپس

 برخاست و همراه اصحاب به در خانه آن زن آمدند و پيامبر در زد، مادر عبد اللَّه بيرون آمد و

گفت: داخل شو و او بر بالاى درخت خرمايى بود و آواز مى‏خواند، مادرش گفت: ساكت باش و

 پائين بيا كه اين مرد محمّد است كه به نزد تو آمده است و او ساكت شد بعد از آن به پيامبر

صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: خدا اين زن را لعنت كند اگر مرا به حال خود مى‏گذاشت به

 شما مى‏گفتم كه آيا او همان است؟ و چون روز سوم فرا رسيد پيامبر نماز صبح را با اصحابش

 خواند، سپس برخاستند و به آن مكان آمدند و ديدند او در ميان گوسفندان است و آنها را

مى‏راند، مادرش به او گفت: ساكت باش و بنشين كه اين محمّد است كه به نزد تو آمده است

 و او ساكت شد و نشست و در آن روز آياتى از سوره دخان نازل شده بود و پيامبر اكرم آن آيات

 را در نماز صبح خوانده بود، پيامبر فرمود: آيا به يكتايى خداوند و رسالت من شهادت مى‏دهى؟

 گفت: بلكه تو بايد به يكتايى‏ خداوند و رسالت من شهادت دهى كه خداوند تو را به رسالت

سزاوارتر از من قرار نداده است. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من چيزى را براى

 تو نهان كرده‏ام، آن چيست؟ و او گفت: دود، دود. پيامبر فرمود: دور شو كه تو از اجلت در

نگذرى و به آرزويت نرسى و تو جز به آنچه برايت مقدّر شده است نايل نشوى. سپس به

اصحابش فرمود: اى مردم! خداوند هيچ پيامبرى را به رسالت مبعوث نكرد جز آنكه قومش را از

 دجّال ترسانيد و خداى تعالى آن را تا به امروز بر شما تأخير انداخته است و اگر امر بر شما

مشتبه شد بدانيد كه خداوند يك چشم نيست و دجّال بر حمارى كه فاصله بين دو گوشش يك

ميل است خروج كند، او به همراه بهشت و دوزخ و كوهى از نان و نهرى از آب خروج مى‏كند و

بيشتر پيروان او يهود و زنان و اعرابند و به همه كرانه‏هاى زمين جز مكّه و دو حومه آن و مدينه

 و دو حومه آن درآيد. مصنّف اين كتاب رضى اللَّه عنه گويد: اهل عناد و انكار امثال اين خبر را

(كه در صحاح سته آنها آمده است) تصديق مى‏كنند و در باره دجّال و غيبت و مدّت‏ عمر

طولانى و ظهورش در آخر الزّمان آنها را روايت مى‏كنند امّا اخبار قائم عليه السّلام را و اينكه او

مدّتى طولانى غيبت مى‏كند آنگاه ظاهر مى‏شود و زمين را پر از عدل و داد مى‏نمايد از آن پس

 كه آكنده از ظلم و جور شده باشد تصديق نمى‏كنند، با وجود آنكه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه

و آله و سلّم و ائمّه پس از او عليه السّلام به نام و غيبت و نسب او تصريح كرده‏اند و خبر از

طولانى بودن غيبت او داده‏اند و مقصود آنها خاموش كردن نور خداى تعالى و باطل ساختن امر

 ولى اللَّه است، امّا خداى تعالى نورش را تمام مى‏سازد اگر چه مشركان را ناخوش آيد و

بيشترين احتجاج آنها در امر انكار امر حجّت عليه السّلام اين است كه مى‏گويند اين اخبارى كه

 در اين باره شما روايت مى‏كنيد ما روايت نكرده‏ايم و آنها را نمى‏شناسيم.  و ملحدين و براهمه

 و يهود و نصارى و گبران نيز همين را مى‏گويند كه ما آنچه را شما مسلمانان در باره معجزات و

 دلائل پيامبر خود روايت مى‏كنيد صحيح نمى‏دانيم زيرا آنها را نمى‏شناسيم و روايت نكرده‏ايم و

 از اين جهت به بطلان امر او معتقدشده‏ايم و اگر دليل منكران امر غيبت، ما را ملزم سازد،

دليل منكران نبوّت هم آنها را ملزم خواهد ساخت و تعداد آن اقوام از اينها افزون‏تر نيز هست

. همچنين مى‏گويند به موجب عقل ما هيچ كس نمى‏تواند عمرى افزون‏ بر عمر اهل زمانه

داشته باشد و عمر صاحب شما افزون از عمر اهل زمانه است ما به آنها مى‏گوئيم: آيا شما

 تصديق مى‏كنيد كه دجّال و ابليس در غيبت عمرى بيشتر از عمر اهل زمانه داشته باشند امّا

مثل آن را براى قائم آل محمّد عليه السّلام روا نمى‏شماريد؟ با وجود آنكه در باره غيبت و طول

 عمر و ظهور او براى قيام به امر الهى نصوصى وارد شده است و بعضى از آن روايات را در

اين كتاب ذكر كرده‏ام، و با وجود آنكه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرموده‏اند: هر آنچه

 در امّتهاى پيشين واقع شده است، طابق النّعل بالنّعل و مو به مو در اين امّت واقع خواهد

 شد. و در ميان پيامبران و حجّتهاى الهى در گذشته كسانى بوده‏اند كه عمرى طولانى

داشته‏اند، اين نوح عليه السّلام است كه دو هزار و پانصد سال عمر كرده است و قرآن كريم

مى‏فرمايد تنها در ميان قوم خود نهصد و پنجاه سال درنگ كرد. و در آن روايتى كه آن را با سند

 در اين كتاب ذكر كرده‏ام مى‏گويد: در قائم عليه السّلام سنّتى از نوح عليه السّلام وجود دارد

كه آن طول عمر است، پس چگونه است‏ كه امر او را انكار مى‏كنيد امّا امور مشابه آن را كه بر

 خلاف معمول و ظاهر عقل است انكار نمى‏كنيد؟! آرى اقرار به آنها به واسطه رواياتى كه از

پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شده است ضرورى است همچنان كه اقرار به

وجود قائم عليه السّلام كه از طريق روايات به ما اخبار شده است ضرورى است. و به موجب

كدام عقل از عقول ظاهريّه اصحاب كهف مى‏توانند سيصد و نه سال در غار خود بمانند؟ آيا

تصديق آن جز از طريق نقل است؟ پس چرا تصديق به امر قائم عليه السّلام از طريق نقل

واقع نگردد؟ و چگونه است كه اخبار وهب بن منبّه و كعب الاحبار را در باره محالاتى كه نتوان

نسبت به پيامبر داد تصديق مى‏كنند امّا رواياتى كه از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم

 و ائمّه اطهار عليه السّلام در باره قائم و غيبت و ظهورش- پس از شكّ اكثر مردم و ارتداد آنها

از اعتقاد به او- به طريق صحيح رسيده است تصديق نمى‏كنند؟ آيا اين جز مكابره و روگردانى

 از حقّ است؟ و چرا نمى‏گويند: چون در اهل زمانه كسى كه عمر طولانى داشته باشد وجود

ندارد لازم است كه سنّت پيشينيان در داشتن عمر طولانى در جنسى مشهور جارى باشد تا

گفتار صاحب شريعت تحقّق يابد؟ و هيچ جنسى مشهورتر از جنس قائم عليه السّلام نيست

زيرا او در شرق و غرب عالم بر زبان مقرّين و منكرينش مذكور است و اگر با وجود روايات

صحيحه‏اى كه از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رسيده است وقوع غيبت دوازدهمين

 ائمّه: باطل باشد نبوّت او هم باطل خواهد بود، زيرا از غيبتى خبر داده است كه واقع نشده

است و اگر دروغ او در يك مورد ثابت شود او پيامبر نخواهد بود و چگونه مى‏توان او را در ساير

 اخبارش تصديق نمود مثل اينكه فرموده است: عمّار ياسر را فئه باغيه خواهند كشت و

محاسن امير المؤمنين عليه السّلام با خون سرش خضاب مى‏شود و حسن بن علىّ عليهما

السّلام با سمّ كشته خواهد شد و حسين بن علىّ عليهما السّلام را با شمشير خواهند كشت

 و اخبار او را در باره قائم و وقوع غيبت و تعيين نام و نسب وى را نبايد تصديق نمود، امّا او در

 جميع گفتارش صادق است و همه احوالش حقّ است و ايمان بنده‏اى درست نباشد مگر آنكه

 ترديدى در نفس خود در داورى وى نداشته باشد و در جميع امور تسليم او باشد و آن را با

شكّ و ريب نياميزد، اين عبارت از اسلام است و اسلام به معنى تسليم و انقياد است‏ وَ مَنْ

يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ‏ الْخاسِرِينَ‏.  و از شگفت انگيزترين

عجائب اين است كه مخالفين ما روايت مى‏كنند كه عيسى بن مريم به سرزمين كربلا

مى‏گذشت و آنجا آهوانى را ديد كه مجتمع شده‏اند آنها گريان به نزد او آمدند، عيسى نشست

 و حواريّون نيز نشستند و او گريست و حواريّون نيز گريستند در حالى كه نمى‏دانستند كه چرا

 عيسى نشسته و چرا گريه مى‏كند؟ آنگاه گفتند: اى روح خدا و اى كلمة اللَّه! براى چه گريه

 مى‏كنيد؟ گفت: آيا مى‏دانيد كه اين چه سرزمينى است؟ گفتند: نه، گفت: اين سرزمينى است

 كه نونهال احمد رسول و نونهال حرّه طاهره يعنى بتول كه شبيه مادرم مريم است در اينجا

كشته مى‏شود و در تربتى كه به واسطه طينت آن نونهال شهيد از مشك خوشبوتر است دفن

 مى‏شود و طينت پيامبران و اولاد پيامبران چنين است و اين آهوها با من مكالمه كرده و

مى‏گويند كه ما به خاطر اشتياقى كه به تربت اين نونهال شهيد داريم در اين سرزمين مى‏چريم

 و يقين دارند كه در اين سرزمين در امانند، سپس با دست خود پشك يكى از آن آهوها را

برداشت و بوئيد و فرمود: بار الها! آن را براى ابد باقى بدار تا پدرش آن را ببويد و براى او مايه

 تسليت و آرامش باشد و آن تا ايّام امير المؤمنين عليه السّلام باقى بود تا به غايتى كه آن را

بوئيد و گريست و چون به كربلا مى‏گذشت قصّه آن را بازگفت. آرى آنها تصديق مى‏كنند كه

پشك آن آهو متجاوز از پانصد سال باقى بماند و گذشت زمان و باد و باران و گذشت ايّام و ليالى

 و ساليان آن را تغيير ندهد و تصديق نمى‏كنند كه قائم آل محمّد عليه السّلام باقى مى‏ماند تا

 آنكه با شمشير خروج كند و دشمنان خداى تعالى را نابود كند و دين پروردگار را آشكار نمايد، با

 وجود اخبار وارده از پيامبر اكرم و ائمّه اطهار- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- كه او را به نام و

نسب تعيين كرده‏اند و از غيبت طولانى و عمر دراز وى كه مطابق سنّت اوّلين است خبر

داده‏اند، آيا اين جز عناد و ستيز با حقّ است نعوذ باللَّه من الخذلان.

منبع: ابن بابويه، محمد بن على - پهاوان، منصور، كمال الدين / ترجمه پهلوان، 2جلد، دار الحديث - ايران ؛ قم، چاپ: اول، 1380 ش.

ادمهای ساده را دوست دارم.

ادمهای ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدمهای ساده را

باید مثل یک تابلوی نقاشی

ساعتها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاهاست.

بسکه هر کسی از راه می رسد

یا ازشان سوء استفاده می کند یا

زمینشان میزند

یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب “آدم” می دهند . .


...تمام بچه ها گفتند:خدا بابا...خدا بابا...خدا بابا...

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد...معلم در کلاس درس حاضر

شد...یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا...همه برپا...چه برپایی شده

برپا… معلم علم را در قلب میکارد...معلم گفته ها دارد...یکی از بچه های آن

 کلاس درس گفتا:همه برجا...معلم گفت:بفرما جان من بنشین چه

درسی؟فارسی داریم؟کتاب فارسی بردار...آب و نان را دیگر نمیخوانیم...بزن

 یک صفحه از این زندگانی را...ورق ها یک به یک رو شد...معلم گفت:فرزندم

 ببین بابا بخوان بابا..عزیزم این یکی بابا پسر جان آن یکی بابا...تمام صفحه

 پرازبابا...ندارد فرق این بابا و آن بابا...بگو آب و بگو بابا...بگو نان و بگو بابا...اگر

 بخشش کنی با میشود با با...اگر نصفش کنی با میشود با با...تمام بچه ها

 ساکت...نفس ها حبس در سینه...یکی از بچه های کوچه ی بن بست که

میزش جای آخر هست...و همچون نی فقط نا داشت...و در قلبش معما

داشت...سوال از درس بابا داشت...لبانش زرد ندارد گوییا همدرد...فقط نا

 داشت و انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت...سوال از درس بابای

 زمان دارد...تو گویی درس هایی بر زبان دارد...صدای کودک اندیشه می

آید...صدای بیستون فرهاد...صدای تیشه می آید...صدای شیر ها از بیشه

می آید...معلم گفت:فرزندم سوالت چیست؟؟بگفتا آن پسر آقا اجازه؟؟این

 یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟!!!!!...معلم گفت:آری جان من بابا همان

 باباست...پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد...معلم گفت فرزندم

 بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟؟؟...پسر با گریهگفت:این درس را دیگر

نمیخوانم...معلم گفت:فرزندم چرا جانم؟مگر این درس سنگین است؟؟...پسر

 با بغض گفت:این درس رنگین است...دو تا بابا...یکی بابا...تو میگویی که این

 بابا و آن بابا یکی هستند؟!!!!...چرا بابای من غمگین و نالان است ولی بابای

 آرش شاد و خوشحال است؟!!تو میگویی که این بابا و آن

 بابایکی هستند؟!!!...چرا بابای آرش فرزند خود را سخت در آغوش

 میگیرد؟؟؟ولی بابای من غم را بر دل من به زور و ظلم میکارد؟؟تو میگویی

که این بابا و آن بابا یکی هستند؟!!چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟؟چرا بابای

 من هر دم هر روز میپوسد....چرا در خانه ی آرش گل و شادی فراوان

است...ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است...تو میگویی که

 این بابا و آن بابا یکی هستند؟!!!...معلم صورتش زرد و لبانش خشک

 گردید...به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست...چو گوهر روی دفتر

ریخت...معلم عشق را میریخت...و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از

دفترمشقش...بگفتا دانش آموزان بس است دیگر...یکی بابا در این درس

است و آن بابای دیگر نیست...پاک کن را بگیرید ای عزیزانم...پاک کردند...معلم

 گفت جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس...و خواند آن روز:خدا بابا...تمام

 بچه ها گفتند:خدا بابا...خدا بابا...خدا بابا...

 

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی

دلا تا کی درین زندان فریب این و آن بینی

یکی زین چاه ظلمانی برون شو تا جهان بینی

جهانی کاندرو هر دل که یابی پادشا یابی

جهانی کاندرو هر جان که بینی شادمان بینی

درو گر جامه‌ای دوزی ز فضلش آستین یابی

درو گر خانه‌ای سازی ز عدلش آستان بینی

نه بر اوج هوا او را عقابی دل شکر یابی

نه اندر قعر بحر او را نهنگی جان ستان بینی

اگر در باغ عشق آیی همه فراش دل یابی

وگر در راه دین آیی همه نقاش جان بینی

گهی انوار عرشی را ازین جانب مدد یابی

گهی اشکال حسی را ازین عالم بیان بینی

سبک رو چون توانی بود سوی آسمان تا تو

ز ترکیب چهار ارکان همی خود را گران بینی

اگر صد قرن ازین عالم بپویی سوی آن بالا

چو دیگر سالکان خود را هم اندر نردبان بینی

گر از میدان شهوانی سوی ایوان عشق آیی

چو کیوان در زمان خود را به هفتم آسمان بینی

درین ره گرم رو می‌باش لیک از روی نادانی

نگر نندیشیا هرگز که این ره را کران بینی

وگر زی حضرت قدسی خرامان گردی از عزت

ز دارالملک ربانی جنیبتها روان بینی

ز حرص و شهوت و کینه ببر تازان سپس خود را

اگر دیوی ملک یابی وگر گرگی شبان بینی

ور امروز اندرین منزل ترا جانی زیان آمد

زهی سرمایه و سودا که فردا زان زیان بینی

زبان از حرف پیمایی یکی یک چند کوته کن

چو از ظاهر خمش گردی همه باطن زبان بینی

گر اوباش طبیعت را برون آری ز دل زان پس

همه رمز الاهی را ز خاطر ترجمان بینی

مرین مهمان علوی را گرامی دار تا روزی

چو زین گنبد برون پری مر او را میزبان بینی

به حکمتها قوی پر کن مرین طاووس عرشی را

که تا زین دامگاه او را نشاط آشیان بینی

نظرگاه الاهی را یکی بستان کن از عشقی

که در وی رنگ و بوی گل ز خون دوستان بینی

که دولتیاری آن نبود که بر گل بوستان سازی

که دولتیاری آن باشد که در دل بوستان بینی

چو درج در دین کردی ز فیض فضل حق دل را

مترس از دیو اگر به روی ز عصمت پاسبان بینی

ز حسی دان نه از عقلی اگر در خود بدی یابی

ز هیزم دان نه از آتش اگر در وی دخان بینی

بهانه بر قضا چهی چو مردان عزم خدمت کن

چو کردی عزم بنگر تا چه توفیق و توان بینی

تو یک ساعت چو افریدون به میدان باش تا زان پس

به هر جانب که رو آری درفش کاویان بینی

عنان گیر تو گر روزی جمال درد دین باشد

عجب نبود که با ابدال خود را همعنان بینی

خلیل ار نیستی چه بود تو با عشق آی در آتش

که تا هر شعله‌ای ز آتش درخت ارغوان بینی

عطا از خلق چون جویی گر او را مال ده گویی

به سوی عیب چون پویی گر او را غیب‌دان بینی

ز بخشیدن چه عجز آید نگارندهٔ دو گیتی را

که نقش از گوهران دانی و بخش اختران بینی

ز یزدان دان نه از ارکان که کوته دیدگی باشد

که خطی کز خرد خیزد تو آن را از بنان بینی

چو جان از دین قوی کردی تن از خدمت مزین کن

که اسب تازی آن بهتر که با بر گستوان بینی

اگر صد بار در روزی شیهد راه حق گردی

هم از گبران یکی باشی چو خود را در میان بینی

امین باش ار همی ترسی ز مار آن جهان کز تو

به کار اینجا امین باشی ز مار آنجا امان بینی

هوا را پای بگشادی خرد را دست بر بستی

گر آنرا زیر کام آری مرین را کامران بینی

تو خود کی مرد آن باشی که دل را بی هوا خواهی

تو خود کی درد آن داری که تن را در هوان بینی

که از دونی خیال نان چنان رستست در چشمت

که گر آبی خوری در وی نخستین شکل نان بینی

مسی از زر بیالودی و می لافی چه سود اینجا

که آن گه ممتحن گردی که سنگ امتحان بینی

نقاب قوت حسی چو از پیش تو بردارند

اگر گبری سقر یابی وگر مومن جنان بینی

بهشت و دوزخت با تست در باطن نگر تا تو

سقرها در جگر یابی جنانها در جنان بینی

امامت گر ز کبر و حرص و بخل و کین برون ناید

به دوزخ دانش از معنی گرش در گلستان بینی

وگر چه طیلسان دارد مشو غره که این آنجا

یکی طوقیست از آتش که آنرا طیلسان بینی

به چشم عافیت بنگر درین دنیا که تا آنجا

نه کس را نام و نان دانی نه کس را خانمان بینی

یکی از چشم دل بنگر بدین زندان خاموشان

که تا این لعل گویا را به تابوت از چه سان بینی

نه این ایوان علوی را به چادر زیب و فر یابی

نه این میدان سفلی را مجال انس و جان بینی

سر زلف عروسان را چو برگ نسترن یابی

رخ گلرنگ شاهان را به رنگ زعفران بینی

بدین زور و زر دنیا چو بی عقلان مشو غره

که این آن نوبهاری نیست کش بی‌مهرگان بینی

که گر عرشی به فرش آیی و گر ماهی به چاه افتی

وگر بحری تهی گردی وگر باغی خزان بینی

یکی اعضات را حمال موران زمین یابی

یکی اجزات را اثقال دوران زمان بینی

چه باید نازش و بالش بر اقبالی و ادباری

که تا بر هم زنی دیده نه این بینی نه آن بینی

سر الب ارسلان دیدی ز رفعت رفته بر گردون

به مروآ تا کنون در گل تن الب ارسلان بینی

چه باید تنگدل بودن که این یک مشت رعنا را

همی باد خداوندی کنون در بادبان بینی

که تا یک چند از اینها گر نشانی باز جویی تو

ز چندان باد لختی خاک و مشتی استخوان بینی

پس آن بهتر که از مردم سخن ماند نکو زیرا

که نام دوستان آن به نیک از دوستان بینی

بسان علت اولا سخن ران ای سنایی زان

که تا چون زادهٔ ثانی بقای جاودان بینی

وگر عیبت کند جاهل به حکمت گفتن آن مشنو

که کار پیر آن بهتر که با مرد جوان بینی

حکیمی گر ز کژ گویی بلا بیند عجب نبود

که دایم تیر گردون را وبال اندر کمان بینی

به رای و عقل معنی را تویی راوی روایت کن

که معنی دان همان باشد کش اندر دل همان بینی

(سنائی)

 

کم گوی

 
 
کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی

چـیزی که نپرسند تو از پیش مـــگوی

دادنـد دو گــوش و یـــک زبـان از آغــاز

یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی
 

راهب و سامورائی

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش

 یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش

 فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»