حدیث دجال
بنام خداوند مهربان مهر گستر .
خدمت تمامی دوستان عزیزم سلام عرض میکنم . چندی قبل یکی از دوستان وبلاگی خواستند تا مطالبی را در مورد دجال برای استفاده عزیزان در وب بگذارم. آنچه که امروزه بر سر زبانها مطرح است را ما کاری نداریم . من در اینجا دو حدیث در مورد دجال را از کتاب کمال الدین و تمام النعمه شیخ صدوق می آورم .
حدیث اول: نزال بن سبرة گويد: امير المؤمنين علىّ بن أبى طالب عليه السّلام براى ما خطبه
خواند و بر خداى تعالى حمد و ثنا گفت و بر محمّد و خاندانش درود فرستاد آنگاه سه بار
فرمود: اى مردم! پيش از آنكه مرا از دست بدهيد از من پرسش كنيد، آنگاه صعصعة بن
صوحان برخاست و گفت: اى امير المؤمنين! چه وقت دجّال خروج مىكند؟ علىّ عليه السّلام
فرمود: بنشين كه خداوند كلامت را شنيد و خواسته تو را دانست به خدا سوگند در اين باب
سؤالشونده از سئوالكننده داناتر نيست و ليكن براى آن علامات و نشانههايى است كه طابق
النّعل بالنّعل دنبال يك ديگر بيايد كه اگر خواستى تو را بدان آگاه كنم و او گفت آرى اى امير
المؤمنين! و علىّ عليه السّلام فرمود: آنها چنين است: آنگاه كه مردم نماز را تباه سازند و
امانت را ضايع كنند و دروغ را حلال شمارند و رباخوارى كنند و رشوه گيرند و ساختمانهاى
استوار بنا كنند و دين را به دنيا بفروشند و سفيهان را بكار گمارند و با زنان مشورت كنند و قطع
رحم نمايند و از هوس پيروى كنند و خونريزى را سبك شمارند و بردبارى ضعف و ستمگرى
افتخار به شمار آيد و اميران فاجر و وزيران ستمكار و كدخدايان خيانتكار و قاريان فاسق باشند
و گواهيهاى دروغ ظاهر گردد و فجور و بهتان و گناه و طغيان علنى شود و قرآنها را زيور كنند و
مساجد را بيارايند و منارهها را بلند سازند و اشرار را احترام كنند و صفوف درهم آيد و قلوب
مختلف شود و پيمانها شكسته گردد و موعود نزديك شود و زنان به خاطر حرص بر دنيا در
تجارت با شوهرانشان مشاركت كنند و آواز فاسقان بلند شود و آن را استماع كنند و رذلترين
مردم رهبر آنها شود و از فاجر به خاطر ترس از شرّش بپرهيزند و دروغگو را تصديق كنند و
خائن را امين شمارند و زنان آوازهخوان و تار و طنبور فراهم آورند و آخر اين امّت اوّل آن را
لعنت كند و زنان بر زينها سوار شوند و زنان به مردان و مردان به زنان تشبّه كنند و شاهد بدون
استشهاد گواهى دهد و ديگرى بىآنكه حقّ را بشناسد و تفقّه در دين داشته باشد قضاء ذمّه
را گواهى دهد و كار دنيا را بر آخرت ترجيح دهند و پوست ميش را بر دل گرگ بپوشند و
دلهايشان بدبوتر از مردار و تلختر از زهر باشد، در اين وقت سرعت و شتاب كنيد سرعت و
شتاب كنيد و بهترين جاها در آن روز بيت المقدس باشد و بر مردم زمانى درآيد كه هر كدامشان
آرزو كنند كه از ساكنان آنجا باشند. آنگاه اصبغ بن نباته از جا برخاست و گفت: يا امير
المؤمنين! دجّال كيست؟ فرمود: دجّال صائد بن صائد است ) في بعض النسخ «صائد بن
الصيد». و في سنن الترمذى «ابن صياد»). و بدبخت كسى است كه او را تصديق كند و نيك
بخت كسى است كه او را تكذيب نمايد او از شهرى خروج كند كه به آن اصفهان گويند از
قريهاى كه آن را يهوديّه مىشناسند چشم راستش ممسوح است و چشم ديگرش بر پيشانى
اوست آنچنان مىدرخشد كه گوئى ستاره سحرى است و در آن علقهاى است كه با خون
درآميخته است و ميان دو چشمش نوشته «كافر» و هر كاتب و بىسوادى آن را مىخواند در
درياها فرو مىرود، آفتاب با او حركت مىكند در مقابلش كوهى از دود است و پشت سرش
كوه سفيدى است كه مردم آن را طعام پندارند، در قحطى شديدى در حالى كه بر حمار
سپيدى كه فاصله هر گامش يك ميل است خروج كند و زمين منزل به منزل در زير پايش
درنورديده شود و بر آبى نگذرد جز آنكه تا روز قيامت فرو رود و با صداى بلندى كه جنّ و انس و
شياطين در شرق و غرب عالم آن را مىشنوند مىگويد: اى دوستان من! به نزد من آئيد، من
كسى هستم كه آفريد و تسويه كرد و تقدير كرد و هدايت نمود من پروردگار اعلاى شما
هستم، در حالى كه آن دشمن خدا دروغ مىگويد، او يك چشمى است كه غذا مىخورد و در
بازارها راه مىرود و پروردگار شما يك چشم نيست و غذا نمىخورد و راه نمىرود و زوالى
ندارد، تعالى اللَّه عن ذلك علوّا كبيرا. بدانيد كه در آن روز بيشتر پيروان او زنازادگان و صاحبان
پوستينهاى سبزند، خداوند او را در شام بر سر گردنهاى كه آن را افيق نامند به دست كسى
كه عيسى عليه السّلام پشت سرش نماز مىخواند هنگامى كه سه ساعت از روز جمعه
گذشته است خواهد كشت و بدانيد كه بعد از آن قيامت كبرى واقع خواهد گرديد. گفتيم: يا امير
المؤمنين آن چيست؟ فرمود: خروج دابّة الارض از كوه صفا كه همراه او خاتم سليمان و
عصاى موسى است آن خاتم را بر روى هر مؤمنى كه بنهد اين كلام بر آن نقش بندد هذا مؤمن
حقا و بر روى هر كافرى كه بنهد بر آن نوشته شود هذا كافر حقا. تا به غايتى كه مؤمن ندا
كند: اى كافر! واى بر تو، و كافر ندا كند: اى مؤمن! خوشا بر تو، دوست داشتم كه امروز مثل تو
بودم و به فوز عظيمى مىرسيدم. سپس آن دابّه سر بلند كند و به اذن خداى تعالى همه
كسانى كه بين مشرق و مغرب هستند او را ببينند و اين بعد از آن است كه آفتاب از مغرب خود
برآيد در اين هنگام توبه برداشته شود و هيچ توبهاى پذيرفته نشود و عملى بالا نرود و لا يَنْفَعُ
نَفْساً إِيمانُها لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمانِها خَيْراً. سپس فرمود: ديگر از من
نپرسيد كه بعد از آن چه خواهد شد زيرا حبيبم رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از من
پيمان گرفته است كه آن را جز به خاندانم نگويم. نزال بن سبرة گويد: به صعصعة بن صوحان
گفتم: اى صعصعه! مقصود امير المؤمنين عليه السّلام از اين كلام چه بود؟ و صعصعه گفت:
اى ابن سبرة! آن كسى كه عيسى عليه السّلام پشت سر او نماز مىخواند دوازدهمين امام
از عترت و نهمين امام از فرزندان حسين بن علىّ عليهما السّلام است و او آفتابى است كه از
مغرب خود طلوع كند و از ما بين ركن و مقام ظاهر شود و زمين را طاهر سازد و موازين عدالت
را برپا كند و هيچ كس به ديگرى ستم نكند و امير المؤمنين به ما خبر داد كه حبيبش رسول
خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم از او پيمان گرفته است كه حوادث پس از آن را جز بر
خاندانش- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- نگويد. اين حديث را ابو بكر محمّد بن عمر بن عثمان بن
فضل عقيلىّ فقيه به سند خود از ابن عمر از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نيز عينا
نقل كرده است.
حدیث دوم: ابن عمر گويد: روزى رسول خدا با اصحاب خود نماز صبح را به جاى آورد و با
اصحاب خود برخاست و به در خانهاى در مدينه آمد و در را كوبيد زنى بيرون آمد و گفت: اى ابو
القاسم! چه مىخواهى؟ رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودى اى امّ عبد اللَّه!
مىخواهم مرا به نزد عبد اللَّه ببرى، آن زن گفت: اى ابو القاسم! با عبد اللَّه چه كار دارى؟ به
خدا سوگند او عقلش را از دست داده و جامهاش را آلوده مىكند و از من امر عظيمى را
مىخواهد فرمود: مرا به نزد او ببر، گفت: آيا مسئوليّت آن بر عهده خود شماست؟ فرمود:
آرى، گفت: داخل شو پيامبر داخل شد و او را ديد كه در قطيفه است و با خود زمزمه مىكند،
مادرش گفت: ساكت باش و بنشين كه اين محمّد است كه به نزد تو آمده است و او ساكت
شد و نشست، و به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: خداى اين زن را لعنت كند اگر مرا
به حال خود مىگذاشت به شما مىگفتم كه آيا او همان است؟ سپس پيامبر صلّى اللَّه عليه
و آله و سلّم فرمود: چه مىبينى؟ گفت: حقّى و باطلى را مىبينم و عرشى را مىبينم كه بر
روى آب است، فرمود: شهادت بده كه خدايى جز اللَّه نيست و من رسول خدايم، گفت: بلكه
تو شهادت بده كه خدايى جز اللَّه نيست و من رسول خدايم، خداوند تو را به رسالت سزاوارتر
از من قرار نداده است. و چون روز دوم فرا رسيد پيامبر نماز صبح را با اصحابش خواند سپس
برخاست و همراه اصحاب به در خانه آن زن آمدند و پيامبر در زد، مادر عبد اللَّه بيرون آمد و
گفت: داخل شو و او بر بالاى درخت خرمايى بود و آواز مىخواند، مادرش گفت: ساكت باش و
پائين بيا كه اين مرد محمّد است كه به نزد تو آمده است و او ساكت شد بعد از آن به پيامبر
صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت: خدا اين زن را لعنت كند اگر مرا به حال خود مىگذاشت به
شما مىگفتم كه آيا او همان است؟ و چون روز سوم فرا رسيد پيامبر نماز صبح را با اصحابش
خواند، سپس برخاستند و به آن مكان آمدند و ديدند او در ميان گوسفندان است و آنها را
مىراند، مادرش به او گفت: ساكت باش و بنشين كه اين محمّد است كه به نزد تو آمده است
و او ساكت شد و نشست و در آن روز آياتى از سوره دخان نازل شده بود و پيامبر اكرم آن آيات
را در نماز صبح خوانده بود، پيامبر فرمود: آيا به يكتايى خداوند و رسالت من شهادت مىدهى؟
گفت: بلكه تو بايد به يكتايى خداوند و رسالت من شهادت دهى كه خداوند تو را به رسالت
سزاوارتر از من قرار نداده است. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: من چيزى را براى
تو نهان كردهام، آن چيست؟ و او گفت: دود، دود. پيامبر فرمود: دور شو كه تو از اجلت در
نگذرى و به آرزويت نرسى و تو جز به آنچه برايت مقدّر شده است نايل نشوى. سپس به
اصحابش فرمود: اى مردم! خداوند هيچ پيامبرى را به رسالت مبعوث نكرد جز آنكه قومش را از
دجّال ترسانيد و خداى تعالى آن را تا به امروز بر شما تأخير انداخته است و اگر امر بر شما
مشتبه شد بدانيد كه خداوند يك چشم نيست و دجّال بر حمارى كه فاصله بين دو گوشش يك
ميل است خروج كند، او به همراه بهشت و دوزخ و كوهى از نان و نهرى از آب خروج مىكند و
بيشتر پيروان او يهود و زنان و اعرابند و به همه كرانههاى زمين جز مكّه و دو حومه آن و مدينه
و دو حومه آن درآيد. مصنّف اين كتاب رضى اللَّه عنه گويد: اهل عناد و انكار امثال اين خبر را
(كه در صحاح سته آنها آمده است) تصديق مىكنند و در باره دجّال و غيبت و مدّت عمر
طولانى و ظهورش در آخر الزّمان آنها را روايت مىكنند امّا اخبار قائم عليه السّلام را و اينكه او
مدّتى طولانى غيبت مىكند آنگاه ظاهر مىشود و زمين را پر از عدل و داد مىنمايد از آن پس
كه آكنده از ظلم و جور شده باشد تصديق نمىكنند، با وجود آنكه پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه
و آله و سلّم و ائمّه پس از او عليه السّلام به نام و غيبت و نسب او تصريح كردهاند و خبر از
طولانى بودن غيبت او دادهاند و مقصود آنها خاموش كردن نور خداى تعالى و باطل ساختن امر
ولى اللَّه است، امّا خداى تعالى نورش را تمام مىسازد اگر چه مشركان را ناخوش آيد و
بيشترين احتجاج آنها در امر انكار امر حجّت عليه السّلام اين است كه مىگويند اين اخبارى كه
در اين باره شما روايت مىكنيد ما روايت نكردهايم و آنها را نمىشناسيم. و ملحدين و براهمه
و يهود و نصارى و گبران نيز همين را مىگويند كه ما آنچه را شما مسلمانان در باره معجزات و
دلائل پيامبر خود روايت مىكنيد صحيح نمىدانيم زيرا آنها را نمىشناسيم و روايت نكردهايم و
از اين جهت به بطلان امر او معتقدشدهايم و اگر دليل منكران امر غيبت، ما را ملزم سازد،
دليل منكران نبوّت هم آنها را ملزم خواهد ساخت و تعداد آن اقوام از اينها افزونتر نيز هست
. همچنين مىگويند به موجب عقل ما هيچ كس نمىتواند عمرى افزون بر عمر اهل زمانه
داشته باشد و عمر صاحب شما افزون از عمر اهل زمانه است ما به آنها مىگوئيم: آيا شما
تصديق مىكنيد كه دجّال و ابليس در غيبت عمرى بيشتر از عمر اهل زمانه داشته باشند امّا
مثل آن را براى قائم آل محمّد عليه السّلام روا نمىشماريد؟ با وجود آنكه در باره غيبت و طول
عمر و ظهور او براى قيام به امر الهى نصوصى وارد شده است و بعضى از آن روايات را در
اين كتاب ذكر كردهام، و با وجود آنكه پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمودهاند: هر آنچه
در امّتهاى پيشين واقع شده است، طابق النّعل بالنّعل و مو به مو در اين امّت واقع خواهد
شد. و در ميان پيامبران و حجّتهاى الهى در گذشته كسانى بودهاند كه عمرى طولانى
داشتهاند، اين نوح عليه السّلام است كه دو هزار و پانصد سال عمر كرده است و قرآن كريم
مىفرمايد تنها در ميان قوم خود نهصد و پنجاه سال درنگ كرد. و در آن روايتى كه آن را با سند
در اين كتاب ذكر كردهام مىگويد: در قائم عليه السّلام سنّتى از نوح عليه السّلام وجود دارد
كه آن طول عمر است، پس چگونه است كه امر او را انكار مىكنيد امّا امور مشابه آن را كه بر
خلاف معمول و ظاهر عقل است انكار نمىكنيد؟! آرى اقرار به آنها به واسطه رواياتى كه از
پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم وارد شده است ضرورى است همچنان كه اقرار به
وجود قائم عليه السّلام كه از طريق روايات به ما اخبار شده است ضرورى است. و به موجب
كدام عقل از عقول ظاهريّه اصحاب كهف مىتوانند سيصد و نه سال در غار خود بمانند؟ آيا
تصديق آن جز از طريق نقل است؟ پس چرا تصديق به امر قائم عليه السّلام از طريق نقل
واقع نگردد؟ و چگونه است كه اخبار وهب بن منبّه و كعب الاحبار را در باره محالاتى كه نتوان
نسبت به پيامبر داد تصديق مىكنند امّا رواياتى كه از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
و ائمّه اطهار عليه السّلام در باره قائم و غيبت و ظهورش- پس از شكّ اكثر مردم و ارتداد آنها
از اعتقاد به او- به طريق صحيح رسيده است تصديق نمىكنند؟ آيا اين جز مكابره و روگردانى
از حقّ است؟ و چرا نمىگويند: چون در اهل زمانه كسى كه عمر طولانى داشته باشد وجود
ندارد لازم است كه سنّت پيشينيان در داشتن عمر طولانى در جنسى مشهور جارى باشد تا
گفتار صاحب شريعت تحقّق يابد؟ و هيچ جنسى مشهورتر از جنس قائم عليه السّلام نيست
زيرا او در شرق و غرب عالم بر زبان مقرّين و منكرينش مذكور است و اگر با وجود روايات
صحيحهاى كه از پيامبر اكرم صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رسيده است وقوع غيبت دوازدهمين
ائمّه: باطل باشد نبوّت او هم باطل خواهد بود، زيرا از غيبتى خبر داده است كه واقع نشده
است و اگر دروغ او در يك مورد ثابت شود او پيامبر نخواهد بود و چگونه مىتوان او را در ساير
اخبارش تصديق نمود مثل اينكه فرموده است: عمّار ياسر را فئه باغيه خواهند كشت و
محاسن امير المؤمنين عليه السّلام با خون سرش خضاب مىشود و حسن بن علىّ عليهما
السّلام با سمّ كشته خواهد شد و حسين بن علىّ عليهما السّلام را با شمشير خواهند كشت
و اخبار او را در باره قائم و وقوع غيبت و تعيين نام و نسب وى را نبايد تصديق نمود، امّا او در
جميع گفتارش صادق است و همه احوالش حقّ است و ايمان بندهاى درست نباشد مگر آنكه
ترديدى در نفس خود در داورى وى نداشته باشد و در جميع امور تسليم او باشد و آن را با
شكّ و ريب نياميزد، اين عبارت از اسلام است و اسلام به معنى تسليم و انقياد است وَ مَنْ
يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِي الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِينَ. و از شگفت انگيزترين
عجائب اين است كه مخالفين ما روايت مىكنند كه عيسى بن مريم به سرزمين كربلا
مىگذشت و آنجا آهوانى را ديد كه مجتمع شدهاند آنها گريان به نزد او آمدند، عيسى نشست
و حواريّون نيز نشستند و او گريست و حواريّون نيز گريستند در حالى كه نمىدانستند كه چرا
عيسى نشسته و چرا گريه مىكند؟ آنگاه گفتند: اى روح خدا و اى كلمة اللَّه! براى چه گريه
مىكنيد؟ گفت: آيا مىدانيد كه اين چه سرزمينى است؟ گفتند: نه، گفت: اين سرزمينى است
كه نونهال احمد رسول و نونهال حرّه طاهره يعنى بتول كه شبيه مادرم مريم است در اينجا
كشته مىشود و در تربتى كه به واسطه طينت آن نونهال شهيد از مشك خوشبوتر است دفن
مىشود و طينت پيامبران و اولاد پيامبران چنين است و اين آهوها با من مكالمه كرده و
مىگويند كه ما به خاطر اشتياقى كه به تربت اين نونهال شهيد داريم در اين سرزمين مىچريم
و يقين دارند كه در اين سرزمين در امانند، سپس با دست خود پشك يكى از آن آهوها را
برداشت و بوئيد و فرمود: بار الها! آن را براى ابد باقى بدار تا پدرش آن را ببويد و براى او مايه
تسليت و آرامش باشد و آن تا ايّام امير المؤمنين عليه السّلام باقى بود تا به غايتى كه آن را
بوئيد و گريست و چون به كربلا مىگذشت قصّه آن را بازگفت. آرى آنها تصديق مىكنند كه
پشك آن آهو متجاوز از پانصد سال باقى بماند و گذشت زمان و باد و باران و گذشت ايّام و ليالى
و ساليان آن را تغيير ندهد و تصديق نمىكنند كه قائم آل محمّد عليه السّلام باقى مىماند تا
آنكه با شمشير خروج كند و دشمنان خداى تعالى را نابود كند و دين پروردگار را آشكار نمايد، با
وجود اخبار وارده از پيامبر اكرم و ائمّه اطهار- صلوات اللَّه عليهم اجمعين- كه او را به نام و
نسب تعيين كردهاند و از غيبت طولانى و عمر دراز وى كه مطابق سنّت اوّلين است خبر
دادهاند، آيا اين جز عناد و ستيز با حقّ است نعوذ باللَّه من الخذلان.
منبع: ابن بابويه، محمد بن على - پهاوان، منصور، كمال الدين / ترجمه پهلوان، 2جلد، دار الحديث - ايران ؛ قم، چاپ: اول، 1380 ش.
دوستان عزیز سلام!